اگر علوم انسانی میخوانید، انصاف هم داشته باشید.

:: اگر علوم انسانی میخوانید، انصاف هم داشته باشید.
اخیرا مطالعاتم در فلسفه عمیق تر شده و لذت آگاهی را چشیده ام. حالا دیگر از اینکه نظریات مختلف با هم تناقض دارند به تکاپو نمی افتم و اعصابم خرد نمیشود. حالا یاد گرفته ام که فلسفه مهم ترین و اساسی ترین گام بشر به سوی تکامل و شناخت است و به تفاوت نظریه ها میتوان از این منظر نگاه کرد که آنها بعضی از اشکالات همدیگر را تصحیح و خود از اشکال مصون نیستند. 

اما باز هم نکاتی به نظرم آمد که بیان کردن آنها خالی از لطف نیست. من دوست ندارم هر کسی جایی میرود چشم بسته برود و حرفهای مخالفانش را که ممکن است در اصولی ترین مسائل هستی هم با او اختلاف داشته باشند نشنود و فقط به ظاهر حرفهایش نگاه کند. بگذارید مسئله را کمی بازتر کنم. آن فیلسوف ملحدی که میگوید خدا وجود ندارد و روی این حرفش هم خیلی پافشاری میکند شاید نداند که فقط لفظ خدا را کنار گذاشته و شاید عمیقا به خدا اعتقاد داشته باشد اما خودش نداند. اینجاست که میگویم چشم ها را نباید بست. اگر آن فیلسوف در کار هایی که خدای دین مداران میکند عمیق شود، و در کارهایی که به قول خودش طبیعت در حال تکامل میکند هم عمیق شود شاید ببیند در عمل این دو تفاوتی با هم ندارند.به همین دلیل است که میگویم اگر علوم انسانی میخوانید انصاف داشته باشید.

مبحث دیگری که میخواهم مطرح کنم بحث اخلاقیات است. همان طور که میدانید پایه احکام و اخلاقیات در دین انسانیت است؛ بله همان انسانیتی که کانت از آن یاد میکند و همان انسانیتی که یک فیلسوف ملحد میتواند از آن یاد کند: کمک به پیشرفت نوع بشر (mankind) . اما متاسفانه دو گروه از هم مدام ایراد میگیرند و میشود روزگار اکنون کسانی که به اصطلاح خود را روشن فکر میدانند. آنهایی که روشنفکری را به سیگار و بد حجابی و کافه نشینی و تقلید از غرب میدانند و از آن طرف هم آن آخوند هایی که دین مداری را فقط در رعایت ظواهر میدانند. اینها هر دو برای جریان علوم انسانی خطرناک اند. 

روایتی خواندم از امام صادق(ع) که خیلی برایم جالب بود:

گروهی از کفار که میگفتند تحولات اعضای بدن و هستی به طور کلی کار طبیعت است، سخنشان به گوش امام میرسد و ایشان در جواب میفرماید: بپرس از ایشان که آیا این طبیعت که شما میگویید، علم و قدرت دارد بر این کار ها یا نه؟ اگر گویند که علم و قدرت دارد، پس به خدا قائل شده اند و او را طبیعت نامیده اند؛ زیرا معلوم است که طبیعت را شعور و اراده نیست؛ و اگر گویند که طبیعت را علم و اراده نیست، پس معلوم است که این کار ها از طبیعت بی شعور صادر نمیشود.

حالا شمای خواننده این روایت را میخوانید و اگر ذهنتان درگیر سوال هایی از این دست است که :«این روایت میتونه بهش شک و شبهه وارد باشه» یا «فرهاد چه جوریه که با وجود علوم انسانی غربی خوندن دین مداری اش رو حفظ کرده؟» برایتان متاسفم. چون شما از همان دسته ای هستید که گفتم؛ یعنی فقط به ظواهر نگاه میکنید نه به مفهوم روایت که چه چیزی گفته شده است.

بر میگردیم سر اصل مطلب. طبق چیزی که من از نظریه تکامل داروین میدانم، طبیعت علم و قدرت تکامل خودش را دارد. پس طبق این روایت داروین به خدا قائل شده اما خودش نمیداند. مثال های زیادی مانند این هم هست که البته باید بیشتر بررسی شوند. مثلا در فیزیک مدرن میگویند سر چشمه انرژی های تمام دنیا نوری است که هنگام بیگ بنگ داخل توده غبار تابیده میشود. از کجا معلوم این همان روح خدا نباشد که خدا میگوید هنگام خلقت انسان روحمان را در او دمیدیم؟ ( البته این نظر فقط در حد گمانه زنی است.) 

حرفهایم را که بخواهم جمع بندی کنم، باید بگویم طبق مشاهدات علم و دین با گذشت زمان در حال نزدیک شدن به یکدیگر هستند و همه میدانند که اکنون فیزیک کوانتوم در حال نزدیک شدن به یافتن پاسخ سوال های بزرگ است. حالا این که چه زمانی این دو میخواهند به هم برسند خدا میداند. اما مطمئنم در آن زمان متولیان این دو، بازی و دعوا و لشگرکشی بر سر لفظ ها را کنار گذاشته اند و دارند به معانی و مفاهیم می اندیشند!

 

منبع : سلام دوستاناگر علوم انسانی میخوانید، انصاف هم داشته باشید.
برچسب ها : طبیعت ,خودش ,حالا ,میدانند ,علوم ,میکند ,علوم انسانی ,همان انسانیتی ,داشته باشید ,نمیشود حالا ,کنار گذاشته

من از روبات انتظار محبت ندارم.

:: من از روبات انتظار محبت ندارم.

پول، طبقه اجتماعی، سبک زندگی

تکه های پازل کم کم دارند با هم منطبق میشوند. آن از تحلیل های اولیه من راجع به سوسول بودن و خاکی نبودن دانش آموزان و این از مشاهدات الان من راجع به درآمد و سرگرمی هایشان. به هر حال حقیقت تلخ است و من هم این را میدانم. سلفی گرفتن در کلزیوم رم کجا و بچه خیابان جیحون کجا. البته ما هم میتوانیم سلفی بگیریم ولی مکانش کجاست؟ در توهم و خیال میتوان به رم رفت و تفریح کرد اما... از این اما ها زیاد دارم که بگویم؛ اگر میبینید ساکتم دلیل بر این نیست که فعلا چیزی برای گفتن ندارم یا اگر میبینید نمینویسم، قلم دلم سر جای خودش هست. 

مشکلم با بچه سوسول هاست. البته بعضی از معلم ها هم هستند که از آنها سوسول ترند. این را خطاب به آقایی میگویم که میگوید زیاد غر میزنی. نه این که او سوسول باشد؛ اما زیباست. حرفهایش زیباست. انگار هر چه جلوتر میروم میفهمم در مدرسه تنها تر شده ام. البته به او حق میدهم شاید او هم مرا در میان آن بچه سوسول ها میبیند و قضاوت میکند. کاش هیچ کس زود قضاوت نکند؛ انشاءالله. بله حالا با این مطلب شاید شما هم مرا بیشتر بشناسید. شاید برای خیلی ها سوال باشد چرا قمیشی گوش میدهم؟ من درد های مدرسه ای - اجتماعی زیادی دارم که دل هیچ کدام از آقایان حتی توان هضم آنها را هم ندارد. اما خوب است که میخندم  تا ظاهر را حفظ کنم و از طرف آقایان به خاطر لب خندانم تشویق هدیه میگیرم.

اما اشتباه متوجه شده اند. اگر تشویق میخواستم، در خوب درس خواندم، زیاد تشویق میشوم و همان برایم کافی است. به قول قمیشی درد من درد محبت است. نمره 20 یا نزدیک به آن زیاد آورده ام و ادعایی هم ندارم. من نیاز به همدردی دارم، نه احترام. همدردی از دلی برمیاید که بتواند محبت کند نه از یک روبات. از اینجا به بعد روی صحبت هایم با همه معلم های علوم انسانی ای است که میترسند از من پیش خودم تعریف کنند و کمی گپ دوستانه بزنند؛ نه گپ خط قرمزی. همان طور که با دوستانشان بحث میکنند.

من خودم را میشناسم و میدانم در سطح دوستانتان که با هم گپ میزنید و درد دل میکنید هستم. تازه شاید هم بیشتر. من هنوز از آن آقایی که شماره اش را در نخستین درخواست به من نداد دلخورم. اگر چه بگذارید بگویم رویم نمیشود به جوان 24 ساله پیشوند آقا بچسبانم. مجبورم. چون قانون مدرسه میگوید. چون قانون زندگی بچه های کلیشه ای میگوید. چون قانون شایان برو درستو بخون، با بابا دوست باش، فردا میریم گردش میگوید. چون قانون قضاوت شخصیت از روی ظواهر میگوید. ولی اینجا قانونی نیست که بگوید کمی نیت هم مهم است.

انگار فقط من بودم که اخطار نگرفتم. از همه بچه های مدرسه که با مالک اشتر میایند پرسیده ام. بلااستثنا همه اخطار درسی گرفته اند. گفتم که درسم را میخوانم ولی دلم درسش را نمیخواند. چون فعلا نیاز به نوازش دارد. مادرم را دوست دارم؛ در خانه خیلی مرا نوازش میکند. اگر او نبود، خطر اینکه الان مثل خیلی از جوان های دیگر در خیابان مو فشن کنم و لات بازی در بیاورم، مرا هم تهدید میکرد. پس از این بابت خوشحالم. ولی وقتی به مدرسه میرسد دیگر مادر نیست. انگار وقتی مادر نیست، محبت هم آنجا نیست.

من از بیشتر معلم های مدرسه ناراحتم؛ میخواهد انسانی درس بدهند میخواهند ریاضی. از همه آنها که مرا آزردند و آزردمشان. از معلم های بی جنبه خیلی ناراحتم. پسر عمویم خاطرات جالبی از مشهد و مدارسش و از خاکی بودن معلم ها و بچه ها تعریف میکند که به هرکدام از روبات های اطرافم گفته ام، گفته آنجا هم بدی های خودش را دارد. البته که دارد. من منکر این موضوع نیستم اما میدانم خوبی هایش خیلی بیشتر از اینجاست. من عاشق روحبخشی خودم هستم؛ اما انگار کسی در آن مدرسه نیست که یک بار که شده به من هم روحی ببخشد...

من میگم خسته شدم از، غم و دلتنگی و غربت

                                               تو میگی زندگی اینه، درد تو درد محبت

منبع : سلام دوستانمن از روبات انتظار محبت ندارم.
برچسب ها : مدرسه ,میگوید ,خیلی ,معلم ,محبت ,سوسول

سنگ صبور

:: سنگ صبور

رفیق من سنگ صبور غم هام                               به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم                         چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلیا                                        خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی                                    پیر شدم، پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور                                         خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست                                    موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچ کس نیومد                                       سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش                                             طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همون جوری که بودی                             کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده                               هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه                                    هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالیه از عشق و امید                       همیشه محتاجه به نور خورشید

منبع : سلام دوستانسنگ صبور
برچسب ها :

چرا آهنگ های سیاوش قمیشی از لحاظ محتوا ارزشی ندارد؟

:: چرا آهنگ های سیاوش قمیشی از لحاظ محتوا ارزشی ندارد؟

الا بذکرالله تطمئن القلوب

تابستان سال پیش بود که آهنگ نقاب سیاوش قمیشی را گوش دادم و با یک قضاوت بی طرفانه از آن خوشم آمد. از آنجایی که میگفت :« کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس، تنها برای یک نگاه، حتی برای یک نفس » بله، من خوشم آمد چون حرف دلم را میزد و اصولا حرف دل به مذاق خوشایند می‌آید. این آهنگ خیلی عمیق بود و به نظر می‌رسید از آن شعرهایی بوده که از دل شاعر می‌جوشیده و خود به خود سرریز می‌شده. از ریتم و ملودی آهنگ هم خوشم آمد که خنثی بود اما کمی غمگین به نظر می‌رسید که البته غمگینی آن طبیعی بود.

با تصور اینکه خواننده ای پیدا کرده ام که شعر های اجتماعی قشنگی می‌خواند، رفتم و آلبوم آن را دانلود کردم. بر خلاف انتظار من، بقیه آهنگ های آلبوم عاشقانه بود. از آهنگ «بارون» خوشم آمد. حرف  این آهنگ این است که عشق من بدون اینکه خیلی از افکار مرا بداند مرا ترک کرده و رفته. از این قضیه خوشم آمد که حداقل شاعر این عزت نفس را داشته و رفتن عشقش را گردن عشقش می‌اندازد تا گردن خودش؛قضیه ای که در بسیاری از آهنگ های دیگر مشهود است؛ اینکه رفتن عشقم به دلیل این بود که من قدر او را ندانستم. آهنگ های دیگر این آلبوم هم همین گونه بودند و حس عزت نفس را به خوبی به من انتقال می‌دادند. (البته برای من دغدغه هایم را تداعی میکرد، نه یک عشق شکست خورده!)

برای همین موضوع بود که بسیار از سیاوش خوشم آمد و هرجا رفتم آهنگ‌هایش را زمزمه می‌کردم و با 3-4 تا از همکلاسی هایم آنها را میخواندم و حال میکردم. تا همین چند روز پیش این آلبوم هایی که داشتم و گوش میدادم همین حس را به من منتقل میکردند تا اینکه امروز ...

آلبوم  «هوای خونه» را گوش دادم. بله، کمابیش همان حس را تداعی می‌کرد اما اینجا جایی بود که آهنگ «دو دلی» معادلات مرا بهم ریخت جایی که شاعر به عشقش می‌گوید تو می‌درخشی و تو خوبی و من هیچ چیز ندارم. همین که میگوید که من هیچ چیز ندارم حس عزت نفس را از آدم می‌گیرد و همان حس سرزنش خود را به آدم منتقل میکند.

واقعیت این است که ما اگر عاشق کسی می‌شویم باید تکلیف عشق خود را معلوم کنیم؛ یا باید دلباخته طرف شویم و همه دنیای مان را برای او بدهیم و خودمان را پایین تر از او ببینیم، یا باید با حس احترام هم او را نوازش کنیم، هم او ما را نوازش کند، در واقع هم به او احترام بگذاریم و هم او به ما احترام بگذارد و بدانیم که برای نوازش او نباید خودمان را زیر سوال ببریم و بگوییم که من هیچ چیز ندارم که به تو تقدیم کنم. این اولین تناقض بین آهنگ «بارون» و «دودلی» بود.

نکته دیگر اینکه بر فرض هم عشقی شکست بخورد یا معشوق بیندازد و برود، آیا پایان آهنگ ها را نباید با امید به زندگی و یافتن منبع محبت دیگری تمام کرد؛ به خاطر همین برخلاف تمام تعریف هایی که از آهنگ بارون کردم، این قسمتش را هم خالی از اشکال نمی‌بینم :« منو بشناس که همیشه، نقش غصه ام روی شیشه، من خشکیده درختِ، توی بطن باغ و بیشه»

من این نکته را در نظر دارم که هنوز 15 سال دارم و اینکه شاید هنوز نتوانم تصویر درستی از عشق داشته باشم، اما وقتی با یک آشنا، راجع به آهنگ های سیاوش حرف زدم، این را فهمیدم که خود این شاعر ها هم ته ته دلشان از دست عشقشان ناراحتند و برای اینکه دچار این کلیشه نشوند که «آدم نباید هیچ وقت معشوقش را رها کند» این شعر ها را می‌سرایند. ولی به هر حال همان ته ته دلشان است که باعث میشود آنها خودشان را دوست داشته باشند و مثلا ترانه «بارون» را بسرایند، ولی تعجبم از این است که آیا آنها اینقدر بی‌پناهند که حتی نمی‌توانند به آینده امید داشته باشند. اصلا شاید قسمت این بوده که معشوقشان برود و آنها کمی در این راه ساخته شوند.

برای خودم که کمی فلسفه می‌دانم، این نکته مبرهن است که هر شخص عاری از اشکال نیست و اشکالات خاص خودش را دارد. بنابراین به جای کورکورانه عاشق شدن و نشناختن اشکال های معشوق، بهتر است اول او را بشناسیم. البته برای خود من این نکته حائز اهمیت است که من هیچ وقت به معشوقم دل نمی‌بندم چون آدم کمال طلبی هستم و از طرف دیگر رابطه نوازشی ام را با او تا جایی که ممکن است ادامه می‌دهم و لذت می‌برم اما هیچ وقت آنقدری به او تکیه نمی‌دهم که برایم جای خدا را بگیرد، چون من خدا را دارم و انرژی مثبتی که هنگام نماز اول وقت خواندن می‌گیرم را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم...

 

 

منبع : سلام دوستانچرا آهنگ های سیاوش قمیشی از لحاظ محتوا ارزشی ندارد؟
برچسب ها : آهنگ ,اینکه ,همین ,خوشم ,آلبوم ,نکته ,داشته باشند ,البته برای ,آهنگ «بارون» ,سیاوش قمیشی